تبلیغات
برف و باران
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391  08:57 ق.ظ

در این مقاله ما قصد داریم با استفاده از اصول مهندسی معكوس و استفاده از ابزارهای قدرتمند آمار و احتمالات و بحث های روان‌شناسی نحوه‌ی كاهش تردید بین جواب‌های چهارگزینه‌ای به سه‌گزینه‌ای و در نهایت تك‌گزینه‌ای و كشف گزینه‌ی صحیح با درصد احتمال صحت بالا را برای شما تشریح كنیم. كارآیی خارق‌العاده‌ی این روش‌ها هنگامی آشكار‏ می‏شود كه شما نتایج آن را روی كنكورهای برگزار شده‌ی دوره‌های قبل تست و ارزیابی كنید.

كشورهای ضعیف وقتی‏می‏خواهند تكنولوژی ساخت یك محصول پیشرفته را به دست آورند، از مجموعه روش هایی استفاده‏می‏كنند كه تحت نام دانش مهندسی معكوس دسته بندی‏می‏شوند. مثلا اگر بخواهند دانش ساخت و تولید یك مدل تلویزیون دیجیتالی جدید را پیدا كنند، ابتدا با حسابگری و دقت بی نظیر از تك تك اجزای تلویزیون اطلاعات برداری می‏كنند و به تدریج شروع به دمونتاژ یا باز كردن تك تك واحدها و در نهایت تك تك عناصر سازنده واحدها می‏كنند و از این مسیر و با كمك آزمایشات متعدد سعی می‏كنند مسیر طی شده توسط سازنده اصلی برای رسیدن به این محصول پیشرفته (در مثال ما تلویزیون دیجیتالی) را كشف كنند.

با كمی حوصله و پشتكار و دقت متوجه خواهید شد كه دیگر نیم ساعت آخر جلسات آزمون كنكور سراسری برای شما نیم ساعت ناامیدی نیست ، بلكه نیم ساعتی است كه می‏تواند سرنوشت قبولی شما را به شدت تحت تأثیر قرار دهد و جایگاه و رتبه‌ی علمی شما را تا حد خارق العاده‌ای جابه‌جا كند. در زمانی كه فقط با زدن دوعدد تست زنی بیشتر دانشگاه محل تحصیل و رشته و مقطع تحصیلی شما تعیین‏می‏شود، بدیهی است كه اگر روشی بتواند رسیدن به بیش از ده تست صحیح را تضمین كند، ارزشی هم سنگ طلا خواهد داشت. این درحالی است كه هیچ كس حاضر نیست كارآیی و اثر بخشی این روش‌ها را بپذیرد و براساس آنها اقدام به زدن گزینه‌ها نماید.

قبل از اینكه وارد بحث اصلی شویم لازم است نخست روی چند نكته اساسی با هم به توافق برسیم. تنها به این شرط است كه ادامه مطالب زیر معنا دار‏می‏شود و‏می‏تواند منجر به نتیجه گردد:

نكته اساسی 1: روش مهندس معكوس زمانی جواب می‏دهد كه فرد حداقل دانش مهندسی مورد نیاز برای تكنولوژی مورد نظر را در اختیار داشته باشد. هر چه دانش فرد از موضوع بیشتر باشد ، احتمال خطای او كمتر و امكان توفیق او در رسیدن به نتیجه مطلوب بیشتر می‏شود. به همین دلیل هر چه دایره‌ی اطلاعات درسی شما وسیع‌تر و تسلط شما به مفاهیم بنیادی دروس بیشتر باشد، میزان اثر بخشی این روش‌ها بیشتر است. بنا بر این در نظر داشته باشید كه این جزوه شبیه اسلحه‌ای است كه شما هر چه ورزیده‌تر باشید، بیشتر به كمك شما می‏آید و و در كارزارها و میدان‌های آزمون بیشتر به دردتان می‏خورد. بنا بر این تا آخرین لحظه باید سعی كنید بیشترین حجم اطلاعات ممكن رادر ذهن خود جای دهید. در بخش مربوط به تند یادگیری در این رابطه بحث شده است.

نكته اساسی 2: وقتی بحث احتمالات به میان‏می‏آید هرگز نباید روی اطلاعات مقطعی و موضعی نتیجه‌گیری كرد. بلكه باید دیدی كل نگر داشت و نتیجه‌ی نهایی را مد نظر قرار داد. برای مثال وقتی می‏گوئیم احتمال عبور ماشین‌های قرمز رنگی كه در هر ساعت از خیابان خاصی می‏گذرند، 30 درصد است. منظور این نیست كه 30 اتومبیل قرمز رنگ حتماً پشت سر هم و به صورت قطاری از این خیابان عبور‏می‏كنند. بلكه منظور این است كه در هر ساعت از هر صد عدد ماشین، به احتمال قوی 30 تای آنها قرمز‏می‏باشند. به همین ترتیب وقتی ادعا می‏كنیم كه با روش تشریحی در این جزوه شما‏می‏توانید نسبت به كسی كه از این روش هیچ نمی داند، 30 درصد بیشترجواب درست بزنید، الزاماً به این معنا نیست كه حتماً و دقیقاً 30 تای این تست‌ها درست و بقیه نادرست خواهندبود. چه بسا تعداد جواب‌های درست شما بیشتر از 30 تا بشود و این بستگی به دقت و شانس و احتمالات دارد. اما نكته‌ی مهم این است كه شما حتماً بیشتر از بقیه امتیاز خواهید آورد و عدد تضمینی برای توفیق شما در جواب‌دهی به این تست‌ها (نسبت به فردی كه از آنها بی‌اطلاع است) حداقل 30 درصد بالاتر است.

نكته اساسی 3: اگر فقط یك روز به آزمون باقی مانده است ، هرگز نگوئید مطالعه دیگر بی‌فایده است و شما شانسی برای قبولی در آزمون ندارید. فراموش نكنید كه اگر قرار باشد همه‌ی سؤالات درست جواب داده شوند و همه‌ی شركت‌كنندگان زمان كافی برای جواب‌دهی به سؤالات در اختیار داشته باشند، دیگر كنكور و مبارزه معنای خود را از دست می‏دهد. در حقیقت باید زمان كنكور بسیار كمتر از زمان لازم برای پاسخگویی به همه‌ی سؤالات باشد و سختی و مشكل بودن برخی از سؤالات بسیار بیشتر از حدی باشد كه بتوان همه آنها را در مدت تعیین شده جوا ب داد. در حقیقت در آزمون‌های استاندارد همگانی مانند كنكور سراسری، طراحان سوال سعی می‏كنند بیشترین تعداد سوالات ممكن را در حداقل زمان ارائه دهند تا مسابقه معنای واقعی خود را پیدا كند. در این حالت دیگر استفاده از واژه " بی‌فایده" برای مطالعه بی‌معنا است، چرا كه حتی یك نیم نگاه به یك صفحه كتاب می‏تواند در رساندن شما به جواب یك تست تعیین كننده باشد.

نكته اساسی 4: ما خیلی وقتها مطالعه نمی كنیم كه چیزی را یاد بگیریم، بلكه بسیاری اوقات مطالعه می‏كنیم تا چیزهایی را فراموش كنیم. به عبارت دیگر شاید مطالعه بیشتر و وقت گذاشتن برای مرور سریع مطالب باعث نشود كه ما مطلب جدیدی را یاد بگیریم، اما لااقل این فایده را دارد كه به ما می‏آموزد مطلب و گزینه‌ی نادرست كدام است. همچنان كه در ادامه خواهید دید، همین كه شما بدانید كدام گزینه نادرست است، می‏تواند كمك بسیار زیادی برای رساندن شما به گزینه‌ی درست باشد. به این بیاندیشید كه در بین چهار گزینه‌ی ارائه شده فقط یكی از گزینه‌ها درست است. و سه تای دیگر نادرست می‏باشند. شاید تشخیص جواب درست زیاد هم ساده نباشد، اما بسیاری اوقات تشخیص جواب نادرست بسیار راحت‌تر است و شما می‏توانید با استفاده از دانش «نادرست شناسی» به راحتی روی گزینه‌ی درست فرود آئید و آن را در جا و بدون اینكه دلیل درستی‌اش را بدانید! شكار كنید. این در حالی است كه با كمك روش‌های آماری ارائه شده در این مقاله، همین دانستن جواب‌های نادرست هم خود یك راهنمای بزرگ برای رساندن شما به گزینه‌ی درست محسوب می‏شود. از این به بعد هر وقت خواستید درسی را بخوانید و وقت كافی برای یادگیری مباحث اصلی در اختیار نداشتید، بلافاصله میدان را واگذار نكنید. به خاطر داشته باشید كه هدف از مطالعه فقط یادگیری نیست و بسیاری اوقات ما مطالعه می‏كنیم تا افكار و ایده‌های انحرافی و نادرست را فراموش كنیم!


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 12 فروردین 1391  12:46 ب.ظ

داستان کوتاه «حاج حسین آقا»

حاج حسین آقا؛ حاج حسین آقا خوابی؟؟ حاج آقا؟؟؟؟؟ الله اکبر؛ حاج آقا خوابین شما؟؟؟
: انا لله و انا الیه راجعون!!
؛ و صدای پای مردی میانه سال که به سرعت به سمت در دوید و کسبه محل را صدا زد: آقایون؛ حاج آقا کریم؛ نصرت آقا؛
آقایون ؛ یکی به مهندس زنگ بزنه؛ مثل اینکه حاج آقا فوت کردند. چند نفر بیان حاج آقا را دراز کنیم؛ یاالله بابا؛  آمبولانسی دکتری چیزی خبر کنید؛… به فامیلش خبر بدین پیرمرد رو.
: چی شده؟؟ کی؟؟ بابا حاج آقا که نشسته! شاید چرت میزنه……
: نه آقا جان؛ تمام  کرده! . خدا بیارزدش؛ همینجوری نشسته تمام کرده؛ پیرمرد……….
 هرروز صبح سحر با صدای اذان از در منزل قدیمی‌ بیرون می‌آمد. پیر و خمیده با پالتوی نیمداری که تا مچ پاهایش می‌رسید؛ کلاه کوچولوی بافتنی که فقط کف سرش را می‌پوشاند. همیشه کیسه ای پارچه ای به رسم قدیم  در دست داشت نه پاکت یا کیسه دسته دار. همیشه عازم بود. در را که قفل می‌کرد دستگیره قدیمی‌ در را می‌کشید تا از امنیت همه چیز مطمئن شود. زیر لب چیزی زمزمه میکرد که اگر از کنارش می‌گذشتی؛ وان یکاد و آیت الکرسی را اگر بلد بودی تشخیص می‌دادی.
اگر اتفاقا سرش را بلند می‌کرد و چشم در چشمت می‌شد محبتی عجیب و وصف ناپذیر در چشمانش می‌دیدی؟ مهری عمیق که نگاهش را بیشتر به نگاه یک کودک غمگین و تنها  شبیه  میکرد. آنقدر ساکت و بی صدا حرکت میکرد که انگار مهی در هوا. دستانی زنانه داشت کشیده و سفید؛ نگاهی مردانه.

حاج حسین آقا؛ حاج  خوابی؟؟ حاج آقا؟؟؟؟؟ الله اکبر؛ حاج آقا خوابین شما؟؟؟
: انا لله و انا الیه راجعون!!
؛ و صدای پای مردی میانه سال که به سرعت به سمت در دوید و کسبه محل را صدا زد: آقایون؛ حاج آقا کریم؛ نصرت آقا؛
آقایون ؛ یکی به مهندس زنگ بزنه؛ مثل اینکه حاج آقا فوت کردند. چند نفر بیان حاج آقا را دراز کنیم؛ یاالله بابا؛  آمبولانسی دکتری چیزی خبر کنید؛… به فامیلش خبر بدین پیرمرد رو.
: چی شده؟؟ کی؟؟ بابا حاج آقا که نشسته! شاید چرت میزنه……
: نه آقا جان؛ تمام  کرده! . خدا بیارزدش؛ همینجوری نشسته تمام کرده؛ پیرمرد……….
 هرروز صبح سحر با صدای اذان از در منزل قدیمی‌ بیرون می‌آمد. پیر و خمیده با پالتوی نیمداری که تا مچ پاهایش می‌رسید؛ کلاه کوچولوی بافتنی که فقط کف سرش را می‌پوشاند. همیشه کیسه ای پارچه ای به رسم قدیم  در دست داشت نه پاکت یا کیسه دسته دار. همیشه عازم بود. در را که قفل می‌کرد دستگیره قدیمی‌ در را می‌کشید تا از امنیت همه چیز مطمئن شود. زیر لب چیزی زمزمه میکرد که اگر از کنارش می‌گذشتی؛ وان یکاد و آیت الکرسی را اگر بلد بودی تشخیص می‌دادی.
اگر اتفاقا سرش را بلند می‌کرد و چشم در چشمت می‌شد محبتی عجیب و وصف ناپذیر در چشمانش می‌دیدی؟ مهری عمیق که نگاهش را بیشتر به نگاه یک کودک غمگین و تنها  شبیه  میکرد. آنقدر ساکت و بی صدا حرکت میکرد که انگار مهی در هوا. دستانی زنانه داشت کشیده و سفید؛ نگاهی مردانه.
به انتهای کوچه که می‌رسید با کسبه محل حال و احوالی آرام و بیصدا می‌کرد؛ به او احترام می‌کردند؛ جلوی پایش بلند و کوتاهی می‌کردند؛ نه آنکه پیر محله بود! که مومن بود و معتقد؛ آرام بود و بی آزار. نسل قدیم محله حاج حسین آقا صدایش می‌کردند و نسل جدید حاج آقا.
نزدیک میدان ژاله مغازه کوچکی داشت که از جوانی مخارج خانواده از آنجا تامین می‌شد؛ و عزیز کرده  پسر مهندسش و ۲  دردانه اش را از همین مغازه به همه جا رسانده بود. حالا که دیگر دخترکان نه دخترک بودند و نه جوان اما هنوز دردانه حاج آقا! و بچه ها و نوه هایشان که دوره اشان کرده بودند این دخترکان دیروز و مادر و مادربزرگان امروز را .
سادات خانم  همسر حاج حسین آقا از رماتیسم و ورم مفاصل درد می‌کشید. خمیده و خندان بود. کمی‌ چاق با چادری برسر؛ و لباسهای گلدار و سنگین؛ خاطره ای که از او برای در و همسایه ها مانده بود. هر روز جلوی در حیاط خانه را به رسم قدیم با آفتابه آب می‌پاشید و جارو می‌کرد؛ نکند مهمان بیاید سر زده و پاشنه در خانه آشغال مانده باشد؛ نکند همسایه یک کاسه آش بیاورد و در انتظار گامهای آرام سادات خانم برای رسیدن به در؛ زمانی به زمین نگاه کند اگر سر به هوا نباشد و آبروی چندین ساله سادات خانم بریزد.
مردنش هم همانقدر آرام و ساکت بود؛ اما مراسم تدفین و  ختم و هفت و چهلم  با حضور بستگانی که هر سال عید به عید برای دیدن حاج آقا و حاج خانم می‌آمدند پر و پیمان شده بود. صدای نوحه و عزاداری که با صوت زیبای داماد حاج آقا  خوانده می‌شد؛ بی سرو صدائی  سالهای سال زندگی این  پیرزن را جبران کرده بود…  ای مظلوم مادر؛ مظلوم مــــــــــــادر……
حالا دیگر حاج حسین آقا را کسی تا جلوی در همراهی نمی‌کرد و در را پشت سرش نمی‌بست؛ دیگر در پاشنه در خاک و آشغال می‌دیدی که خود حاج آقا هم سلامتی خم شدن و برداشتن و تمیز کردنش را نداشت. پسرو دخترانش هم که درگیر روزمرگی و بچه و نوه. آخر هفته به آخر هفته سری به او میزدند و رختی می‌شستند و اطویی می‌کردند که پیرمرد همیشه مرتب و تمیز بود و  وسط هفته دختر کوچکتر کاسه ای کوفته یا دمپختک برای شام یا ناهار می‌رساند به مغازه.
حاج حسین آقا خودش  هم گله ای نداشت؛ راضی بود به رضای خدا…  در مغازه که می‌نشست  اگر از پشت شیشه درهای چوبی قدیمی‌ او را می‌دیدی؛ انگار به یک تابلوی سنتی در یک قاب  قدیمی‌ نگاه میکردی. کاسبی پیر و آرام……  نشسته روی صندوقچه  قدیمی‌ که رویش یک قالیچه کهنه انداخته بود تا گرم بماند؛ پیرمردی که آینده اش غیر از آمد و رفت هر روزه از خانه ای خالی به مغازه ای خالی و کم مشتری چیز دیگری نبود. همیشه به نظرت می‌رسید این تابلو به چیزی فکر می‌کند؛ کاری نکرده؛ گمشده ای…..عقبه ای  که  تو نمی‌دانی؛؟؟؟
حاج حسین آقا هیچوقت مادر به خودش ندیده بود؛ نه اینکه مادرش سر زا رفته باشد نه.. ماجرا جور دیگری بود؛ و همین عامل بود که با تمامی‌ سن زیادش و کهولتش عاشق و شیفته دختر خاله ها و نوه خاله هایی باشد که برایش مانده بودند و سالی یکبار برای دید و بازدید عید با احترام تمام همان روز اول عید به خانه اش می‌آمدند. سادات خانم با ذوق و شوق فراوان  وسط گل قالی تمام تنقلات دنیا را می‌چید! آجیل و خشکبار و میوه همه در ظرفهای قدیمی‌ که هر کدام باری از خاطره داشت.
عجیب این بود که همه نوه ها و نتیجه ها هم بدون هیچ ارتباط دائمی‌ در آنجا احساس صمیمیت می‌کردند؛ و راحتـــــــــــــــــی.
می‌خوردند و می‌گفتند و می‌خندیدنــد و با وعده اینکه امسال دیگر حتما در طی سال هم می‌آئیم؛ آنجا را ترک می‌کردنــــــــــد.
حاج حسین آقا در تمام مدت؛ ساکت و آرام؛ با لبخندی بالای اطاق روی پتوی رویه سفید؛ به همه با عشق  نگاه می‌کرد و به سادات خانم اشاره می‌کرد؛  یعنی که: چای بیاورد یا میوه پوست بگیرد و تعارف کند به فامیل عزیزش.
نه این نبود که مادرش سر زا رفته باشد…..تنهائی او عمیقتر از این حرفها بود.
….. دختر اول حاج حسین آقای بزرگ؛ برنج فروش بزرگ بازاری بود؛ زیبا و قد بلند و کمی‌ گوشت آلود؛ چیزی که در آن دوران طرفدار فراوان داشت؛ با ابروهای قیطانی و پیوسته؛ که وقتی پلک میزد مژه ها به آن برخورد می‌کرد… لبهای گرد و گوشت آلود.  تازه وارد ۱۴ سالگی شده بود و چارقد که می‌بست صورتش از گرد هم گردتر میشد… پدر اورا “ترگل ورگل” صدا می‌کرد؛ مادر او را خانـــم؛ بسکه دلنشین بود این دختر؛ آرام راه می‌رفت و نوک پنجه؛ از بچگی نوک پنجه راه می‌رفت.
انگار که می‌رقصید وقتی راه میرفت؛ دامن گلدار لباسش گرداگرد بدنش می‌رقصید؛ دستها نرم و لطیف در دو طرف بدنش تکان  تکان می‌خوردند؛ سفید و کشیده و گوشت آلود؛ النگوهائ طلای بیست و چهار عیاری که حاج آقا و حاج خانم  از سفر حج برای نور دیده  آورده بودند در دستان سفیدش برق می‌زد و جیلینگ جیلینگ صدا میداد…دیگر رسم به خلخال پا نبود؛ اما این صدا همان کار را می‌کرد؛ یعنی که می‌آیــم..
در و همسایه و فامیل از دور و آشنا  برایش خواستگار می‌بردند؛ از سیزده سالگی خواستگار پا به جفت داشت؛ اما حاج آقا با وجود داشتن دو دختر و یک پسر دیگر؛ دل به شوهر دادنش نداده بود؛ بهترین را می‌خواست برایش و هر خواستگاری که رد میکرد؛ در خلوت اطاق به خنده و زیر لب می‌خواند برای دخترش؛  شاه بیاد با لشگرش وزیر بیاد…… و همین نیم بیت  برای حاج خانم و بزرگهای خانه به این معنی بود که این خواستگار را نپسندیده… جواب رد بدهید.
اما بودند گهگاهی جوانکهای خانواده داری که کمی‌ چشم حاج آقا را می‌گرفتند؛ حاج آقا از اطراف ایران جنسهای دیگری غیر از برنج و گندم هم به بازار می‌آورد از جمله  جنسهای چوبی روسی مثل ساعت و میز و صندلی لهستانی و به واسطه همین مراوداتش؛ با بازرگانان دیگر شهرها هم آشنا می‌شد.. و بعضا ” دوست… 
 مدت زمانی بود یکی از همین تجار با پسرش که تازه از روسیه برگشته بود برای خرید و فروش می‌آمد و یکبار که به تهران آمده بود و همسر و دختر جوانش نیز همراهش بود؛ برای شام به خانه حاج آقا وعده گرفته شدند؛ حاج آقا تنها به نیت پذیرائی از تاجر و پسرش برای امور بازرگانی آنها را وعده نگرفته بود؛؛ بیشتر از پسرک جویا بود و اینکه چه بوده؛ چه کرده؛ چه دیده در دیار روسیه؛ و بعد چه می‌کند و چه خواهد شد….؟؟؟؟
در این حیث و بیث هم؛  تاجر که مادر پسرک بود در زنانه؛ نور چشمی‌ را زیر نظر گرفته بود؛ و خوب به دلش نشسته بود؛ علی الخصوص که حاج خانم مادر ترگل نیز یکسره از نوردیده بودن؛ و عزیز دردانه بودن  دخترک در دل پدرش صحبت کرده بود که خود این باعث دلنشین تر شدن دختر در دل مادر پسرک می‌شد.
به غفلتی دخترک که صدای مردانه را می‌شنید از اندرونی به بیرونی پرید بی چادر و چاقچور که سرو گوشی آب بدهد و ناگهان سینه به سینه جوان رعنائی شد که لبخند بر لب داشت و خاک بر سرم گویان و دوان به اندرونی پرید….. اما لبخند و سبیل باریک و قیطانی از یکطرف؛ موی سیاه  پریشان و دستان سفید در سرکوبان؛ از طرفی دل از هر دو جوان پراند.



 خلاصه خواستگاری و بعله بران و بیا و برو و دست آخر اینکه چون آقا داماد هی به بلاد روس میروند و می‌آیند و هی تهران هستند و جای دیگر در همین نزدیکی خانه ای بگیریم کوچک برای زوج جوان؛ که آن هم حاج حسین آقا در چهار منزل جلوتر خانه ای به رسم سر جهاز؛ به عروس هدیه کرد و با تحفه های پدر داماد و بریزو بپاش حاج آقا عروسی بر پا شد و داماد با چند دست لباس به منزل جهیز نشانده عروس؛ آمد.
 زندگی رنگ زناشوئی گرفت و عروس جوان؛ بعد از چند ماه باردار شد که؛  آورد و برد: آش و کباب و ترشی و لیته و غیره ازخانه حاج حسین آقا به منزل عروس باردار؛ شروع شد تا ماه ۹٫
اما در این گیرودار داماد جوان  هر شب کمتر از شب قبل و هر روز کمتر از روز قبل دیده می‌شد. به بهانه مسافرت برای آوردن جنس برای پدرش و درگیری کاری در شهرستان نزد پدر و  خلاصه سفر به خارجه….
و عروس تنهاتر و تنهاتر بایکدانه کلفت سرخانه می‌ماند و ویار و بارداری و جواب به فامیل که: مرد است دیگر؛ کارش این است و زود می‌آید از سفر.!
چند هفته آخرهم که حاج حسین آقا  برای تنها نبودن  نور دیده  اورا به منزل خودش آورد و شبی با صدای ناله و آه دخترک بالاخره زایمان انجام شد….. پسرکی کوچولو و سفید و گرد با دستانی شبیه مادر و چشمانی شبیه پدر….
آقای داماد و خانواده مجددا  سر رسیدند و شادی ها شروع شد و اذان خواندن حاج حسین آقا در گوش کودک. پدر داماد به رسم احترام  بزرگ خاندان بودن حاج حسین آقا خواهش کرد؛ اسم ایشان روی بچه گذاشته شود….که نام نوزاد هم حسین گذاشته شد…
و چه حالی داشت حاج حسین آقای بزرگ که اسمش روی بچه بود؛ همان فردایش در بازار یک مغازه کوچک به نام حسین کوچک خرید و به رسم هدیه؛  فردا بنچاقش را لای قنداق بچه گذاشت…
اما دراین ایام حاج آقا متوجه غیبتهای مکرر داماد جوان می‌شد و زیرسبیلی در می‌کرد. بعد از شب چهل بچه؛  مادرو نوزاد را به خانه خودشان برگرداند در دل وعده می‌داد  عروس باردار بود داماد فراری به راه می‌آید با ناز و کرشمه دختر یکدانه ام.
اینکه دیگر چه در خانه عروس و نوزاد جوان می‌گذشت که هرروز دخترک تازه زا؛ لاغر تر و نحیف تر می‌شد؛ بر کسی معلوم نبود؛ اما هر چه می‌پرسیدند کمتر جواب می‌شنیدند و بیشتر آه. یک روز حاج حسین آقای بزرگ برا ی رفع خستگی خانواده و آب و هوا عوض کردن دخترک عزیزش و نوه همنامش و داماد  و دیگر اهل خانه را؛ همگی سوار و برای زیارت چند روزه ای به مشهد برد. سفر حال و هوای همه را عوض کرد حتی خود حاج آقا؛ اما باز هم داماد در جمع نماند و ظرف دو روز به بهانه کار و سفر به تهران بازگشت. اما شب صدای پچ و پچی از اطاق تر گل می‌آمد که از شادی نبود؛ شنیدن صدای گریه آرام ترگل؛ جگر پدر را خون می‌کرد.
آخر مسافرت که همگی به تهران برگشتند؛ اول وسایل را به خانه بردند و جابه جا شدند و سپس دخترک و فرزندش را با بار و بنه به منزل رساندند؛ کلید که به در خانه انداختند حیاط سوت و کور میزد. کلفت که مونس تر گل خانم بود می‌گفت: ترگل خانم بچه به بقل و چادر به سر وارد حیاط شد؛ نگاهی به اطراف کرد. بچه را دادند بقل من؛ آهسته و آرام مثل زمان بی شوهریشان ناگهان کشیده و مهتابی رنگ به نظر می‌رسیدند جلو جلو رفتند و بی صدا در اطاق پنج دری را باز کردند نگاهی انداختند و همانجا سر سکوی اطاق  نشستند؛ یک آه کشیدند نگاهی به من و بچه کردند و؛ دو قطره اشک از چشمشان آمد؛ چادرشان را  روی صورت کشیدند و سرشان را به دیوار تکیه دادند و چشمشان را بستند!!.
کلفت بیچاره تا پیر شدنش برای همه می‌گفت: اینجورش را ندیده بودم؛ شنیده بودم اما ندیده بودم.
خودم جوان بودم گمانم یکی دوسالی بزرگتر از ترگل  ؛ بچه به بقل و بقچه به دست پریدم جلو نگاهی به اطاق کردم؛ خالی بود؛ در هیچ اطاقی جنسی نبود؛ نه صندوقی؛ نه قالی؛ نه آینه و چراغی؛ نه نقره ای. صندوق لباس مردانه آقا هم که همیشه آن روبرو بود سر جایش نبود. خالی.
یکهو برگشتم که خانم را دلداری بدهم؛ دیدم رنگ به رو ندارد فکر کردم از حال رفته… صدا زدم؛ جیغ زدم.. بچه به بقل و گریان یک لنگه کفش و یک لنگه گیوه تا چهار منزل بالاتر دویدم؛ خانه حاج حسین آقای بزرگ.  صداشان کردم: خانم از حال رفتن. دزد به منزل زده…
همگی ریختند بیرون آمدند این خانه. حاج حسین آقا وقتی ترگل خانم را آن جور خمیده و تکیه بر دیوار زده دید سر همان پله اول نشست. کلفتها و خواهرها و برادر کوچک دور ترگل خانم ریختند. یکی رفت آب قند بیاورد دیگری پشتش را میمالید…
اما.
ترگل خانم همان جا سر سکو دق کرده بود. بعدها شنیدم می‌گفتند می‌دانسته شوهرش بمان نیست. شوهرک در یک روز آمده بوده و تمام وسایل خانه را خالی کرده بوده و برده بوده. بی هیچ  خط و کلامی‌؛! طلاقش هم نداده بود.
ترگل خانم دختر یکی یکدانه حاج حسین آقای بزرگ همان لحظه که چشمش را بسته بود می‌دانست چه شد! یکی یک دانه باشی و عزیزدردانه و این به سرت بیاید؛ دق نکنی چه کنی؟؟؟ خانه شام غریبان شد و تمام درو همسایه به منزل ریختند و در این هنگامه همسایه ها به داد حاج آقا رسیدند که همانجور سر پله کمر شکسته نشسته بود…
از آنموقع دیگر کمر حاج آقا راست نشد؛ خمیده ماند و خمیده مرد. دو دختر دیگر عروس کرد و یک پسر داماد؛ زنش به سفر کربلا رفت و همانجا مجاور شد و آنقدر ماند تا مرد؛ همانجا در کربلا دفنش کردند.
اما حسین کوچک را بعد از یک سال؛ پدر به واسطه گری پدربزرگ پدری از خانواده حاج آقا حسین گرفتند و  توسط زن آذری که داشت و او هم تنها یک پسر به دنیا آورده بود بزرگ کرد. می‌گفتند زنک یکه زا بوده  و قبل از ترگل خانم با عشق و عاشقی و بی اجازه پدر جوانک زنش شده بوده.
بعدها داماد بی وفا و زن و بچه ها به تهران آمدند؛ پدرش فوت کرده بود  و سنی از او گذشته بود؛ دور و روزگار هم عوض شده بود؛ دیگر حاج حسین آقای بزرگی هم در بازار زنده نبود. او هم باکی از اینکه کسی به یادش بیاورد نداشت.! خواهرهای دیگر  ترگل بینوا  سراغشان را گرفتند و پرسان پرسان محله و خانه و مدرسه بچه را پیدا کردند. خلاصه دورادور؛ از پشت درخت و درو مغازه؛ می‌ایستادند و حسین کوچک که تنها یادگاری خواهر و پدرشان بود  می‌دیدند.. و چه اشکها که به یاد خواهر و زندگی  کوتاهش پشت این درختها ریخته نشد.؟
کمی‌ که حسین اقا بزرگتر شد؛ دورادور به او فهماندند که فامیلی داری ازطرف  مادر؛ و یادگاری هستی و ملکی داری در بازار؛ حدود ۱۶ -۱۷ سالگی که پدر فوت کرد؛  با پیغام و پسغام  خاله ها – اطرافیانش به او حالی کردند که فامیلی داری مادری؛ پرسان پرسان از دوست و فامیل و آشنا به سراغ خاله ها آمد.
با خجالت و هراس از غریب بودن. با برادر ناتنی آمد که او هم به لحظه ای عاشق خاله های ناتنی شد. اول از همه برادر ناتنی که هم مهربان بود وهم دلنشین؛ خاله جان؛ خاله جان گفت و رویشان ماند تا  پیری.
رفت و آمد داشتند و مغازه بازار به حسین آقای کوچک تحویل شد؛ و این باب مراوده شد تا دوران پیری و مرگ خاله ها.
اما دختر خاله ها و پسر خاله ها هنوز به دیدن حسین آقا می‌آمدند. تازه به برادر ناتنی  حسین آقا هم حاج عمو می‌گفتند که خود باعث شادی زیادی برای برادر ناتنی می‌شد. میگفت: دختر خاله  هایم هستند….. و همیشه این حاج عموی خندان و مهربان جیبی پر از آب نباتهای ریز و خوشمزه برای نوه خاله ها و بچه های تازه فامیل داشت…. و حسین آقا لبخند میزد به این رابطه که خود در آن مقبون بود و دیگری شاد و فامیل دار شده…
حالا سالها گذشته بود  از آن دوران؛ مغازه ها عوض شده بود؛ قیافه ها؛ فامیلها؛ خیلی ها به رحمت خدا رفته بودند؛ جنگ جهانی آمده بود و رفته بود؛ هر دو پدر بزرگ و مادر بزرگها مرده بودند؛ همگی عوض شده بودند؛ اما همیشه حسین آقا روی صندوق قالیچه انداخته اش؛ از قاب در مغازه به بیرون که نگاه می‌کرد؛ نمی‌فهمیدی به چی فکر میکند؟
  همیشه به نظرت می‌رسید این تابلو به چیزی فکر می‌کند؛ کار نکرده ای؛ چشم انتظار ورود ناگهانی آشنائی از در؛ گمشده ای……… عقبه ای دارد که  تو نمی‌دانی؛؟؟؟
حاج حسین آقا هیچوقت مادر به خودش ندیده بود؛ نه اینکه مادرش سر زا رفته باشد نه.. ماجرا جور دیگری بود.
: حاج حسین آقا؛ حاج حسین آقا خوابین شما؟؟ حاج آقا؟؟؟؟؟ الله اکبر؛ حاج  حسین آقا؟؟؟
 نویسنده:  مینــا یزدان پرست

---------------------------------------------------------------------

برای خرید آموزش مهندسی معکوس یا همان  آموزش تست زنی می توانید با خیال راحت اقدام به خرید یک مجموعه اصل  کنید
ضمناً به اطلاع می رساند روش مهندسی معکوس در آزمونها به شماره 81101 به ثبت رسیده در انحصار مؤسسه پارسیان می باشد و هرگونه استفاده از مطالب و عناوین آن پیگرد قانونی دارد . لذا مطالبی با این عنوان در فروشگاه های اینترنتی محتوی کاذب و غیر مرتبط با موضوع اصلی است.
کتاب مهندسی معکوس به همراه یک سی دی به شما خریداران محترم تحویل داده می شود.

------------------------------------------------------------
یکی دیگر از عینک های سه بعدی ساخت کره را امروز در فروشگاه پرشین خرید برای شما عزیزان قرا داده ایم . این عینک هم مانند سایر محصولات معرفی شده در این سایت از کیفیت مطلوبی برخوردار بوده وتمامی استاندارد های لازم و فیلتر مخصوص در شیشه های ان بکار گرفته شده است و قبل از ارسال  برای تمامی مشتریان یک بار توسط خودمان تست شده و بعد از صحت آن ارسال میگردد.
چنانچه عینک سه بعدی فوق معیوب باشد نیز دارای گارانتی تعویض میباشد، پس با خیالی راحت می توانید کالای خود را سفارش دهید. و به همراه آن یک درایور راه انداز مخصوص کامپیوتر و 3 عدد فیلم اورجینال مخصوص نیز دریافت نمایید،و با نصب درایور بروی کامپیوتر خود از این به بعد بازی های 3 بعدی را نیز انجام دهید و اوج لذت را در بازی های  سه بعدی تجربه کنید.خرید عینک سه بعدی.
----------------------------------------------------------------
خرید اینترنتی مطمئن را می توانید از فروشگاه پرشین خرید تجربه کنید.فروشگاه های فروش شارژ ایرانسل و شارژ همراه اول زیر نظر پرشین خرید نیز افتتاح گردید.شما برای خرید شارژ مورد نظر خود می توانید به آدرس هایی که در زیر برایتان قرار داده ایم مراجعه کنید و شارژ مورد نظر خود را خریداری کنید.
با خیال راحت خرید کنید زیرا ما همیشه در کنار شما هستیم.
برای خرید شارژ می توانید به آدرس های البرز شارژ و ام تی ان 24 مارجعه نمایید.
شارژ ایرانسل نیرز با قیمت دولتی عرضه می گردد.
-------------------------------------------------------------------


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 14 فروردین 1391
دوشنبه 8 اسفند 1390  11:40 ق.ظ

مامان من چه جوری دنیا امدم ؟

آموزش مسائل  به فرزندان خوب یا بد ؟
ایرانیان به دلیل فرهنگ خاصی که دارند همیشه از پاسخ به این  گونه سوالات فرزندانشان پرهیز می کنند اما این مسئله نیز لازم به آموزش دارد مانند اینکه شما به کودکتان یاد می دهید که چگونه قاشق و چنگال را برای غذا خوردن در دست بگیرد، یا چگونه به دستشویی برود و ….
همیشه یک سوال برای کودکان در سنین پایین مطرح است و این سوال است :
” مامان من چه جوری دنیا امدم ؟ “
مادر  در پاسخ می گوید :
 ما از خدا خواستیم کودکی به من و پدرت بدهد و او از آسمان برای ما کودکی فرستاد، یا پاسخ های دیگری به این سبک .
 با تفکیک سنی میشود گفت که سوالات بچه ها در مورد مسایل جنسی از پنج سال به بالا شروع میشود و  والدین باید در این سن واقعیتها را به زبان خیلی ساده برای  بچه ها توضیح دهند و اگر جواب دادن به سوال را جایز ندانستند اصلاً جواب ندهند زیرا در صورتی که جواب دهید ناخودآگاه حس جنسی کودک پویا می شود .
مناسب ترین زمان برای آموزش مسائل جنسی به کودک و نوجوان زمانی است که او سوالی را در این زمینه مطرح می کند.
ارائه آموزش به نوجوانان و کودکان را به روش مستقیم و غیر مستقیم باید دنبال شود. آموزش مستقیم از طریق صحبت کردن است، اما نباید به گونه ای مطرح شود که باعث بیداری زودرس شود.
به نظر می‌رسد،  بیش از پدران در انتقال اطلاعات جنسی به فرزندان نقش دارند و در بسیاری موارد نیز پدران این وظیفه را از خود سلب کرده و به مادران واگذار می‌کنند.
با توجه به مراحل رشد کودک، به پرسشهای او پاسخ دهید. هر چه سن او کمتر است پاسخ‌ها را عینی تر و با لحن جدی بگویید. جواب آنها را حداکثر در دو تا سه جمله بدهید. بچه‌های ده- دوازده ساله به اطلاعات بیشتری نیاز دارند که می‌توان از طریق کتاب‌ها، جزوه‌ها و کلاس‌های آموزشی به آنها دست یافت.
اما بهترین دوران برای بازگویی این مسائل سن بین ۷ تا ۱۲ سال است . منظور از این مقاله این نیست که تمام جزئیات مسائل جنسی را مطرح کنید فقط اینکه با توجه به سن فرزندتان به او پاسخ دهید،  نباید اطلاعات به گونه‌ای باشد که باعث بیداری زودرس جنسی گردد .
دوره نوجوانی از بحرانی‌ترین دوره‌هاست. زمانی


است که دختر و پسر به جنس مخالف  دلبستگی‌های فکری و جنسی پیدا می کنند .  تاثیر نیرومند تمایلات جنسی، جایگزین بسیاری از تصورات و مفاهیم ذهنی می شوند، آثار دلبستگی جنسی در رفتار آنان آشکارا منعکس می‌شود.
باید در این سنین بسیار مراقب بچه ها بود و آنها را با نکات مهمی آشنا کرد زیرا بسیاری از تجاوزات جنسی در این سنین اتفاق می افتد و مهم ترین دلیل آن عدم اگاهی فرزندانمان  است، پس در سن مناسب فرزندانمان را با این مسائل آشنا کنیم.


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 14 فروردین 1391

گفت‌وگو با شهنام شهابی، بازیگر سریال «پنجره»

نقش پیمان در حد بازی من نبود

«پنجره» ملودرامی خانوادگی ـ تربیتی را روایت می‌کند که قرار است دغدغه‌ها و مصائب نخبگان جوان و خانواده‌های آنها را محور داستان‌پردازی خود قرار دهد.
شبکه تهران در جهت سیاست‌های رسانه ملی در ارتقای جایگاه علم و فناوری، تولید آثاری از این دست را در دستور کار خود قرار داده و طی سال‌های گذشته در برنامه‌ها و مجموعه‌های تلویزیونی و آموزشی‌اش موضوعات تربیتی و اخلاقی مربوط به نوجوانان و جوانان به صورت مستقیم مورد بحث قرار گرفته است.
قهرمان قصه این سریال پویا، جوان نخبه و المپیادی است که به دلیل مشکلاتی گرفتار بحرانی می‌شود که زندگی خانوادگی‌اش را دستخوش آشوب می‌کند.
از آن‌سو اما برادرش، پیمان که در دانشگاه قبول شده با پویا، پدر و مادرش برای ثبت‌نام به شهر موردنظر می‌روند که در یک تصادف، پیمان جان خود را از دست می‌دهد و تعلیق اصلی داستان رقم می‌خورد و…
شهنام شهابی متولد ۱۳۶۱ در تهران و فارغ‌التحصیل بازیگری و کارگردانی تئاتر است و با این که چند فیلم کوتاه را کارگردانی کرده، اما مخاطبانش او را به واسطه بازی‌هایش در تاوان، لبه‌تاریکی، بی‌تو تنهایم، از کنار هم می‌گذریم، پنج کیلومتر تا بهشت و… می‌شناسند. شهابی پیش از این و وقتی سال‌های آغازین فعالیت خود را در عرصه بازیگری پشت‌سر می‌گذاشت، در فیلم سینمایی «بی‌تو تنهایم» به عنوان نقش اول، کنار صلح‌میرزایی و بازیگرانی چون علی قربان‌زاده، علی طالب‌لو، زهرا سعیدی و مجید مشیری حضور داشته است. شهابی این روزها در سریال پنجره دیده شد. جزئیات نقش پیمان را از زبان او می‌شنویم.

چقدر به سبک کارگردانی صلح‌میرزایی علاقه دارید؟
یکی از ویژگی‌های کاری آقای صلح‌میرزایی این است که روز اول یک ارتباط جمعی میان بچه‌ها به‌وجود می‌آورد.

از شرایط تولید سریال راضی بودید؟
در این کار به لحاظ تولیدی، شرایط بسیار بدی برایم پیش آمد و استرس زیادی به کل گروه وارد شد. اما باز هم آقای صلح‌میرزایی توانست با وجود دغدغه‌های زیاد، مجموعه را کارگردانی کند.

از ابتدا همین نقش به شما پیشنهاد شد؟
برای بازی در این پروژه، نقش‌های مختلفی به من پیشنهاد شد، اما به دلیل زمان کمی که در اختیار داشتم بازی در نقش پیمان را پذیرفتم. این نقش در حد بازی‌ام نبود و فقط به خاطر آقای صلح‌میرزایی در این کار بازی کردم. از طرفی قرار بود فیلمبرداری ما خیلی زودتر تمام و کار آماده پخش شود، ولی به دلیل شرایط نامساعد این اتفاق نیفتاد.

بزرگ‌ترین ضعف نقش پیمان را در چه می‌دانید؟
نقطه‌ضعف بیشتر متوجه دیالوگ‌های کاراکتر پیمان بود. با تغییر پی‌ در ‌پی برخی عوامل پشت‌صحنه، تمرکز بنده به عنوان بازیگر نیز به هم خورد و خیلی نتوانستم برای قالب‌بندی دیالوگ‌ها تمرکز کنم و به طور طبیعی دقت کمی روی متن و تصحیح دیالوگ‌ها داشتم.

ارتباط نزدیک و صمیمی ۲ برادر داستان از جمله ویژگی‌های مثبت فیلمنامه پنجره است که خیلی زود با مرگ پیمان، جای خود را به سکانس‌هایی سرشار از غم و اندوه داد. برای ایجاد این تقابل نزدیک چقدر وقت گذاشتید و تلاش کردید؟
طبیعتا هر بازیگر برای رسیدن به شخصیت هر نقشی تلاش‌ می‌کند و تکنیک‌هایی را به کار می‌برد. من هم سعی کردم این نقش باورپذیر باشد.

آیا پس از مرگ پیمان باز هم به شکل رویا، خاطرات پیمان با خانواده‌اش در سریال دیده می‌شود؟
فیلمنامه همزمان با تصویربرداری نوشته می‌شد و به دلیل ادامه‌دار بودن این نقش پس از مرگ و نیز خاطرات، خواب و کابوس و فلاش‌بک‌هایی که در قصه اتفاق می‌افتاد، خواهش کردم این نقش به مرور کمرنگ‌تر شود و ضمن احترام و علاقه بسیاری که برای آقای صلح‌میرزایی قائل هستم، باید بگویم این نقش در حد ایده‌آل‌ها و نگرش من نبود.

آیا شما از متن فیلمنامه خوشتان آمد که نقش را پذیرفتید یا با کارگردان سریال دوستی داشتید؟
بعضی وقت‌ها آدم‌ها خیلی از هم دورند، اما در حقیقت به هم نزدیک‌اند. بعضی وقت‌ها به هم نزدیک‌اند اما از هم دورند.
هرگونه رودربایستی‌های‌ عاطفی و دوستی همیشه به نفع کار نمی‌شود.

شما که گزیده‌کار بودید، چطور این شرایط را پذیرفتید؟ مساله مالی در میان بود؟
برای هر انسانی مساله مالی مهم است. اما خداوند را شاکرم که تا امروز به خاطر پول بازی نکرده‌ام. آنچه موردنیاز معمول یک بازیگر است، دارم و مساله مالی همیشه برایم در درجه دوم بوده است. اساسا درگیر زیاده‌خواهی مالی هم نیستم. اعتبار و احترام برایم بسیار باارزش‌تر از مسائل مالی است. برای یک بازیگر خیلی سخت است که مدت‌ها در خانه بنشیند تا کار دلخواه سراغش بیاید. همیشه کارها آن‌طور پیش نمی‌رود که تو می‌خواهی. همه جای جهان همین‌طور است.
راستش از وقتی بازیگری را در سینما و تلویزیون به شکل حرفه‌ای آغاز کردم همیشه نگاه دیگری به ایفای نقش‌هایم داشته‌ام. همواره دنبال چیزی غیر از بازی کردن بوده و هستم. بازیگری در یک نقش و انجام وظیفه را دوست ندارم. دلم می‌خواهد تاثیرگذار باشم.



بازیگر آینه تمام و کمال جامعه‌اش است. سینما و تلویزیون خیلی زود و شفاف جایگاه بازیگر را برملا و دانش، سلیقه و شعور او را شناسایی می‌کند و حتی به تماشاگران نشان می‌دهد بازیگر چقدر اهل ظرافت و شعر و ادبیات است. برای همین در این چند سال سعی کردم هرگز نقش خشن و بی‌خاصیت و روزمره‌ای بازی نکنم.

برای انتخاب یک نقش چه معیارهایی دارید؟
متن و کارگردان برایم اهمیت زیادی دارند، چون اگر متن قوی باشد، کارگردان خوب هم می‌تواند آن را به یک اثر هنری واقعی تبدیل کند.

از ۸ سالگی تا الان در تعداد کمی فیلم و سریال بازی کرده‌اید. چرا تعداد کارهایتان اینقدر کم است؟
پس از سریال طنز «این زمینی‌ها» ۴ سال بازی نکردم، با این که به من پیشنهادهای زیادی شد. برای فیلم «ابراهیم» در جشنواره چهاردهم فیلم فجر از بازی من تقدیر کردند و جشنواره جیفونی ایتالیا هم به من لوح تقدیر داد. آن زمان پیشنهادهایم زیاد شد، اما می‌ترسیدم مثل بازیگرانی شوم که زود از رده خارج می‌شوند. خیلی ترس داشتم، چون تمام هم‌سن و سال‌های من وقتی به نوجوانی رسیدند، دیگر بازی نکردند، بنابراین خودم خواستم مسیرم را آهسته و پیوسته ادامه دهم.

بازی در کنار بازیگران حرفه‌ای در یک سریال برایتان چقدر اهمیت دارد؟
فقط می‌توانم بگویم از آنها درس‌های زیادی آموخته‌ام و بارها پیش آمده به من کمک کرده‌اند و معمولا هنگام کار خیلی راحت و بدون هیچ استرسی می‌توانم روبه‌روی آنها بازی کنم.

شما در کارهایتان با نویسنده و کارگردان جر و بحث می‌کنید؟
جر و بحث با تبادل سلیقه و افکار فرق می‌کند. جر و بحث جز اتلاف وقت و مزاحمت نتیجه دیگری ندارد. همه هنرمندان در هر رشته‌ای که هستند از اصول و الگو یا راه و روش خاصی پیروی می‌کنند و می‌آموزند. معمولا با کارگردان و نویسنده، تبادل سلیقه و افکار می‌کنم.


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 14 فروردین 1391